Posts

کسانی که در زندگی شخصی و مسیر شغلی از دیگران پیشی گرفته‌اند، به واسطه‌ی مدل ذهنی متفاوت، در مواجهه با وضعیتی که برای دیگران هم روی داده‌ است، سوال‌های متفاوتی می‌پرسند و طبیعتاً به پاسخ‌های متفاوتی هم دست پیدا می‌کنند.
خلاصه ی درس های تفکر نقاد متمم رو داریم حالااااااا : :)
تابستون پارسال که وست ورلدو دیدم به این فکرکردم که چقدر دوووووور. چقدر بیش از حد عجیب. ادمو یاد کتاب انسان خداگونه ی نواح هراری مینداخت. دوست نداشتم فضای ذهنیم با اون افکار پر بشه. اعتراف: ترسیدم! خالقیت بدون قداست حالا تو متمم میخونم که وست ورلد برای اولین بار ایده ی مایکل کرایتون بوده.. کسی که تو هاروارد پزشکی خونده پس با علم رابطه ی تنگاتنگی داشته. ولی هیچ وقت اون حوزه رو ادامه نداده و به نویسندگی و فیلم نامه نویسی روی اورده.  مایکل کرایتون فکر میکنه که در عصر حاضر دیگه جستجوی علم یک ندای درونی نیست بلکه فقط یک مسیر شغلیه و دانشمندان هم دروغ میگن. زیراب همو میزنن.خودشونو بزرگ تر از اون چیزی که هستن جلوه میدن. اون تو کتاب نکست میگه که دانشمندان قدیس نیستن. و یا اینکه لااقل دیگه قدیس نیستن!  جالب اینجاست که فکر میکنه این زیرآب زدن ها و دروغ گفتن ها و خود جلوه گری ها ی کاذب خلصت انسان است و قرار هم نیست تغییر کنه. 
من باهاش مخالفم.  جدای اینکه از اون فیلم وست ورلد به طور کلی خوشم نیومد و یه جورایی باهاش خصومت شخصی دارم  !! فکر م…
اعتراف: انقدر فیلم خارجی دیدم که ضمیر ناخودآگاهم سرشار از فرهنگیه که نه میشناسمش نه دوسش دارم نه میخوام باهاش زندگی کنم چاره: دیدن فیلمای ایرانی خوب. تا به حال زیر سقف دودی و رگ خواب و سر به مهر و در دنیای تو ساعت چند است رو دیدم البته نه اینکه اینا تنها ایرانیایی باشه که دیدم ولی خب اینا رو با هدف و منظور دیدم. هدف و منظور فهم بیشتر دنیایی که دارم توش زندگی میکنم و نه صرفا تفریح فیلم دیدن فیلم ایرانی خوش ساخت کم نداریم. یادمه با بادیگارد کلی گریه کردم از شدت اثر گذاری من به اون ایدوئولوژی تو زندگیم نیاز دارم. چیزی که تو سینمای ایران خوب به تصویر کشیده میشه. و وقتی یکی مثل مریلا زارعی رو میبینم با خودم فکر میکنم که تو هر صنفی با هر میزان از شایعه و فرافکنی و غیره و ذلک و سختی به عنوان یه خانم چطور میشه موفق و دلنشین کار کنی و لذت ببری
طایر خوش الحال خیال را مجال نده !
رشد میکند.
پوست می اندازد
اژدهایی میشود
تو را در مینوردد
هدی  دیوانگی ات را از دست مده دیوانگی همان کودکی ایست که میشود با آن زندگی را تاب آورد
هدی استخوانی نشو نگذار حرف ها،  احتمالات  واقعیت ها  نگرانی ها  گناه ها  در تو رسوب کند مراقب هیالین روحت باش مراقب شفافیت اش مراقب انعطاف اش استخوانی نشو بگذار این رشد بینهایت باشد
هدی  جرعت کن بشکن ساختار هارا
برگرد برگرد به آن هدای دیوانه ای که میشناختم خودت را در حد قالب ها کوچک نکن
نمی شناسم این غریبه ای که خنده هاش را کنترل میکند این غریبه ای که خو میکند این غریبه ای که  تبرش را تبر ساختار شکنش را  غلاف کرده نمی شناسم این پرچم های گاه و بی گاه سفید را این پرچم های ننگ این هدایی که صحبت های تنهایی اش زیاد شده این هدایی که برای کتاب خواندنش دنبال دلیل میگردد این هدایی که برای درس خواندنش دنبال دلیل میگرد این هدایی که دنبال منطق های خارجی است
هدی چرتکه ها  آن ابزار های شوم  کار با آن ها را بلد نیستی چرتکه انداز نیستی نباش پس نشو پس یادنگیر فراموش کن تبرت را بردار در هم بشکن برقص آن طور که میدانی آن طور که شایسته است آن طور که دلت خنک شود
آه  دیوانگی محبوبم کودکی ای که در خود داشتم کودکی ای که می…

روز شانزدهم بیست و یک سالگی

کلیدر میخوانم.  چطور ممکن است؟  به راستی چطور ممکن است؟ چطور محمود دولت آبادی که موقع های نوشتن کلیدر شاید چهل شاید پنجاه شاید سی ساله بوده درون یک دختر 19 ساله میتواند تار به تار شرح دهد. با جزئیات کامل بی نقص و بعد در چند سطر بعد احساسات زنی سی ساله چند سطر بعد حقیقت لحظه های یک زن پنجاه ساله.  انگار که چوب جادویش را از جیب داخلی جلیقه اش بیرون بیاورد. اجی مجی کند. کوچک و نامرئی شود. برود بنشیند پشت چشم های هرکسی که میخواهد . دنیارا از نگاهش ببیند. شیمی خون طرف را بچشد. بعد بیرون بیاید.  دست مال گردنش را صاف کند.  نفس عمیق بکشد  آن یکی چوب جادوی دیگرش را از آن یکی جیب رویی جلیقه اش بیرون بیاورد بگذارد روی کاغذ و  نویسد طوری بنویسد که نفس آمد بند بیاید. 
چطور فهمیده؟ چقدر به انسان ها نگاه میکند؟  چه میپرسد ازشان؟ چیست رمز این رسوووووخ به بطن هرچیزی که ممکن است؟ رسوخ به بطن سپیده. سنگ. آدم ها. روستاها. کویر  افتخار میکنم که از شهر تو ام.  فخری که هنوز آنقدر که باید و شاید پی برده نشده.