Aug 9, 2018

کسانی که در زندگی شخصی و مسیر شغلی از دیگران پیشی گرفته‌اند، به واسطه‌ی مدل ذهنی متفاوت، در مواجهه با وضعیتی که برای دیگران هم روی داده‌ است، سوال‌های متفاوتی می‌پرسند و طبیعتاً به پاسخ‌های متفاوتی هم دست پیدا می‌کنند.

Jul 15, 2018

خلاصه ی درس های تفکر نقاد متمم رو داریم حالااااااا :
:)

تابستون پارسال که وست ورلدو دیدم به این فکرکردم که چقدر دوووووور. چقدر بیش از حد عجیب. ادمو یاد کتاب انسان خداگونه ی نواح هراری مینداخت. دوست نداشتم فضای ذهنیم با اون افکار پر بشه. اعتراف: ترسیدم! خالقیت بدون قداست
حالا تو متمم میخونم که وست ورلد برای اولین بار ایده ی مایکل کرایتون بوده.. کسی که تو هاروارد پزشکی خونده پس با علم رابطه ی تنگاتنگی داشته. ولی هیچ وقت اون حوزه رو ادامه نداده و به نویسندگی و فیلم نامه نویسی روی اورده. 
مایکل کرایتون فکر میکنه که در عصر حاضر دیگه جستجوی علم یک ندای درونی نیست بلکه فقط یک مسیر شغلیه و دانشمندان هم دروغ میگن. زیراب همو میزنن.خودشونو بزرگ تر از اون چیزی که هستن جلوه میدن. اون تو کتاب نکست میگه که دانشمندان قدیس نیستن. و یا اینکه لااقل دیگه قدیس نیستن! 
جالب اینجاست که فکر میکنه این زیرآب زدن ها و دروغ گفتن ها و خود جلوه گری ها ی کاذب خلصت انسان است و قرار هم نیست تغییر کنه. 

من باهاش مخالفم. 
جدای اینکه از اون فیلم وست ورلد به طور کلی خوشم نیومد و یه جورایی باهاش خصومت شخصی دارم  !! فکر میکنم که اتفاقا این خصلت های انسان کاملا هم قابل تغییر و محو شدن از سطح رفتار های روزانه ی انسان هاست اگرسعی کنیم به اون ندای درونی گوش بدیم.اونقدر احساس فول فیل بودن میکنیم با مسیر و هدفمون که احتیاجی به این کارا در خودمون نمیبینیم/ 
نگاه کرایتون به زندگی نگاه تلخ و عجیبیه. فکر میکنم که تایمی بهون داده شده برای رشد  که رقابت بخشی ازونه. و همینطور احاطه به محیطون و دانش. نه اینکه رقابت هدف باشه و همینطور نه اینکه دانش هدف باشه. و خوشبختانه اون ندای درونی رو  
داریمش که برای هر کس متفاوته. 


حالا اینکه اینا چه ربطی به تفکر نقاد داره نمی دونم فلا! احتمالا همین قسمت مخالفت کردنش مهم بوده :)) 

Jul 11, 2018

اعتراف: انقدر فیلم خارجی دیدم که ضمیر ناخودآگاهم سرشار از فرهنگیه که نه میشناسمش نه دوسش دارم نه میخوام باهاش زندگی کنم
چاره: دیدن فیلمای ایرانی خوب. تا به حال زیر سقف دودی و رگ خواب و سر به مهر و در دنیای تو ساعت چند است رو دیدم
البته نه اینکه اینا تنها ایرانیایی باشه که دیدم ولی خب اینا رو با هدف و منظور دیدم.
هدف و منظور فهم بیشتر دنیایی که دارم توش زندگی میکنم و نه صرفا تفریح فیلم دیدن
فیلم ایرانی خوش ساخت کم نداریم. یادمه با بادیگارد کلی گریه کردم از شدت اثر گذاری
من به اون ایدوئولوژی تو زندگیم نیاز دارم. چیزی که تو سینمای ایران خوب به تصویر کشیده میشه.
و وقتی یکی مثل مریلا زارعی رو میبینم با خودم فکر میکنم که تو هر صنفی با هر میزان از شایعه و فرافکنی و غیره و ذلک و سختی به عنوان یه خانم چطور میشه موفق و دلنشین کار کنی و لذت ببری

Jun 14, 2018

طایر خوش الحال خیال را مجال نده !
رشد میکند.
پوست می اندازد
اژدهایی میشود
تو را در مینوردد

Jun 13, 2018

هدی 
دیوانگی ات را از دست مده
دیوانگی همان کودکی ایست که میشود با آن زندگی را تاب آورد

هدی
استخوانی نشو
نگذار حرف ها، 
احتمالات 
واقعیت ها
 نگرانی ها 
گناه ها 
در تو رسوب کند
مراقب هیالین روحت باش
مراقب شفافیت اش
مراقب انعطاف اش
استخوانی نشو
بگذار این رشد بینهایت باشد

هدی 
جرعت کن
بشکن
ساختار هارا

برگرد
برگرد به آن هدای دیوانه ای که میشناختم
خودت را در حد قالب ها کوچک نکن

نمی شناسم
این غریبه ای که خنده هاش را کنترل میکند
این غریبه ای که خو میکند
این غریبه ای که 
تبرش را
تبر ساختار شکنش را 
غلاف کرده نمی شناسم
این پرچم های گاه و بی گاه سفید را
این پرچم های ننگ
این هدایی که صحبت های تنهایی اش زیاد شده
این هدایی که برای کتاب خواندنش دنبال دلیل میگردد
این هدایی که برای درس خواندنش دنبال دلیل میگرد
این هدایی که دنبال منطق های خارجی است

هدی
چرتکه ها 
آن ابزار های شوم 
کار با آن ها را بلد نیستی
چرتکه انداز نیستی
نباش پس
نشو پس
یادنگیر
فراموش کن
تبرت را بردار
در هم بشکن
برقص
آن طور که میدانی
آن طور که شایسته است
آن طور که دلت خنک شود

آه 
دیوانگی محبوبم
کودکی ای که در خود داشتم
کودکی ای که میدانستم ارزشمند است
به نعمتم آگاه بودم
داری دور میشوی
دور شدنت را با چشم میبینم
ولی برگرد
برگرد لطفن
برای تک تک نفس هام به تو احتیاج دارم
و یا اگر نمی آیی
می آیم و در آغوشت میگیرم
چنان تنگ
که از هم جدا نشویم




Jun 12, 2018

روز شانزدهم بیست و یک سالگی

کلیدر میخوانم. 
چطور ممکن است؟ 
به راستی چطور ممکن است؟ چطور محمود دولت آبادی که موقع های نوشتن کلیدر شاید چهل شاید پنجاه شاید سی ساله بوده درون یک دختر 19 ساله میتواند تار به تار شرح دهد.
با جزئیات کامل
بی نقص
و بعد در چند سطر بعد احساسات زنی سی ساله
چند سطر بعد حقیقت لحظه های یک زن پنجاه ساله. 
انگار که چوب جادویش را از جیب داخلی جلیقه اش بیرون بیاورد. اجی مجی کند. کوچک و نامرئی شود. برود بنشیند پشت چشم های هرکسی که میخواهد . دنیارا از نگاهش ببیند. شیمی خون طرف را بچشد. بعد بیرون بیاید. 
دست مال گردنش را صاف کند. 
نفس عمیق بکشد 
آن یکی چوب جادوی دیگرش را از آن یکی جیب رویی جلیقه اش بیرون بیاورد
بگذارد روی کاغذ و 
نویسد
طوری بنویسد که نفس آمد بند بیاید. 

چطور فهمیده؟
چقدر به انسان ها نگاه میکند؟ 
چه میپرسد ازشان؟
چیست رمز این رسوووووخ به بطن هرچیزی که ممکن است؟
رسوخ به بطن سپیده. سنگ. آدم ها. روستاها. کویر 
افتخار میکنم که از شهر تو ام. 
فخری که هنوز آنقدر که باید و شاید پی برده نشده. 

May 30, 2018

روز دوم 21 سالگی

صبح از خواب بلند شدم تو خوابگاه .
پروسه ی جمع و جور کردن وسایل تقریبا دوساعتی طول کشید. وسطش کلی  صدارو با آهای خبر دار همایون رها کردم. 
به نظرم صدای خوبی دارم... میتونم کر خوان بشم مثلا! ولی خیلی دور و طولانی به نظر میرسه. 
ارزش وقت گذاری نداره. 
یکی ازون راه هایی که هرجور نگاه میکنم میبینم نمیشه درش وارد شد... یکی ازون خوشی های خصوصی زندگی.
خوشی های خوصوصی زندگی چه بسا خیلی جالب ترم هست . 
. بهترین هدیه ای که آدم میتونه به یه فرد خیلی خیلی مهم بده اشتراک گذاری خوشی های خصوصیه...

بعدش بلند شدم اومدم وسایلمو گذاشتم خونه. لب و تاب و کتاب و دفتر خاطراتمو برداشتم و اومدم خونه ی باباجون. بی کتاب درسی. فارغ!
تنفس
هیچ چیز برای یه آدم درون گرا لذت بخش تر از وقت گذاشتن برای خودش و لولیدن در تنهایی خودش نیست. 
میخواستم امروزو برای خودم باشم
یه ذره خودمو پیدا کنم
خوابگاه جای بدی نیست ولی آدم توش گم میشه. حس میکنی اهدافت و خواسته هات شفافیتشونو از دست میدن. باید برای خودت تنهایی بخری و فکر کنی
نفس بکشی
کاری رو انجام بدی که همیشه بهت امید میداده
که خودتو دوست داشته باشی 
که اگر خودتو دوست داشته باشی میتونی اجازه بدی دیگران خودشونو دوست داشته باشن
تو این فکرا بودم و اومدم خونه ی باباجونشون. هفته ی پیش با فاطمه یک سری خصوصمت های جزیی  پیش اومد که تقصیر من بود. تقصیر ناپختگی من. برای همین روی وارد شدن به خونه ی باباجونو نداشتم یه ذره. خجالت میکشیدم ولی خب کلید انداختم و اومدم تو. فاطمه نبود. دور خودم چرخیدم. زرد آلو خوردم که چقدر دلم هوس میوه کرده بود. تو خوابگاه میوه خیلی کم گیر میاد
بعدم شروع کردم که پاندای کنگ فو کار سه رو دوباره ببینم و ترنسکرایب کنم. 
دفه ی اول که پاندای کنگ فو کار سه رو دیدم خیلیییییی دوسش داشتم.
تو اصفهان بودم. انصرافم قطعی شده بود. 
داشت با من حرف میزد اون فیلم . داشت میگفت باور کن خودتو. تو میتونی. جرئت داد بهم. چقدر خوب بودن اون روزا... یادآوری اش یاد آوری حس مستیه برام. مستی مباح بی گناه اونم. کامل و بی پیرایه. 
خاصیت 18 سالگیه شاید
آره
خاصیت 18 سالگیه
متنش ساده بود. خیلی جاهاشم یادم بود . 
ولی نوشتن اگر جادو نیست چیه؟ نون و القلم وما یسترون. 
نوشتن باعث میشه همون چیزی که در نگاه اول حس میکنی میفهمی و یادت میمونه رو برات کشف رمز کنه. قفلی که خودت از وجودش بی خبری رو اولا برات رو کنه و بعد باز کنه. نوشتن، اصل مهمیه که در راه شناخت گم میشه ولی خیلی خیلی مهمه
خلاصه مشغول ترنسکرایب پاندا بودم و کلی داشتم بیشتر از دفه ی اول و دوم درش فرو میرفتم !! خود سازنده اشم فکرشو نمیکرد هیچ وقت که یه نفر یه همچین برخوردی با فیلمش داشته باشه :))
به هر حال رسید به اونجایی که میگفت مسترینک چی ریکوآیرز مسترینگ آف سلف
و بعد به این فکر کردم که من مسترینگ آف سلف تو زندگی ام نداشته ام هیچ وقت و اگر از این به بعد هم دست به کار نشم تا ابد یه آدم بی چی میمونم!!
بعدش گریه کردم از این بابت!
بعد افتادم رو راندی که من باید دوباره کنکور بخونم و تقریبا تصمیم صد در صدی گرفتم که دوباره کنکور بخونم... ادامه ی این راند واضحه... گریه بیشتر که چرا خانواده حمایت نکردن دوباره کنکور بخونم
گریه بیشتر که اصن اگر یه ذره منو درست نصیحت میکردن من جای بهتری بودم
گریه بیشتر که اگر بهم محبت بیشتری میشد
گریه بیشتر که کاش یه ذره بیشتر درس خونده بودم
.
.
بعد زنگ زدم به مامان و بعد از صخبتای یومیه و اینا بحث این شد که برام نوبت بگیره و بعدمامان گفت حالا بذار ما بیایم واینا
مامان همیشه معتقده اگر کاری قراره انجام بگیره تا فردا هست چرا الان!! من معتقدم الان! و وسواسم در این الان ینی که حتی ثانیه هم برام مهمه. منتهی به اصطکاک کشیده میشه همیشه این اختلاف نظر. اصطکاکش هم طوره که من اگر بخوام میتونم مانعش بشم. میتونم  پیروی اون سنت دیرینه بشم که جواب بزرگ ترتو نده! ولی نیستم دیگه. نتیجه ی این اصطکاک عذاب وجدان منه و ترسم از عقوبت الهی. 

بعد به ادامه ی پاندای کنگ فو کار برگشتم و همش از همین حرفای خودتو باور کن و اینا میزد و دیدم نه! نمی چسبه بهم و اون نتیجه ای که من قبل از امتحانا میخوام ازش گرفته نمیشه. 
مقدار متنابهی وقت رو تلف کرده بودم از صبح و الان دبگه ظهر شده بود
تو نت چرخیدم که فیلم خوب دیگه ای دانلود کنم ولی علاقه امو به طرز شدیدی به فیلم از دست دادم!
کتاب تئوری انتخاب رو برداشتم
فقط یک کلمه بگم که حالمو خیلی خوب کرد. 
قدرت
عزت
درست کاری
می میتونم
ایمان
ارامش
ارتباط 
همه ی چیزی که نوع بشر دنبالشه در تفکری نهفته است به اسم مرکز کنترل درونی
نمی خوام و دوست ندارم راجع به مرکز کنترل درونی خیلی نظر بدم/ 
چون اولا هنوز 30 ص از کتاب رو خوندم 
ثانیا اسمش روشه. از جمله ی قشنگ ترین حس های دنیاست این مرکز کنترل درونی. و من میخوام که زیاد ازش یاد کنم از این به بعد تو زنگیم. 
حالم خوب شد. 
حس دانستن.
رهایی.
 همه ی بدبختی بشر از ندانستنه. فقره! نفرت انگیز و بدبو! بدبخت! فلک زده
بی سواد محروم حسی که تازگیا از این واژه در ذهنم متبادر میشه.
دانستن یه موضوع... آشنا بودن به جوانبش و توانایی تحلیل یک مشگل حتی اگر اون مشکل کماکان پاربجا باشه بازم از دردش و نفرت انگیزی اش میکاهه. و چه بسا دردش رو از بین میبره. 
و حالا میبینم که اگر مرکز کنترلم درونی بود خصومت با فاطمه پیش نمیومد که بعدش بشه شرمندگی
نارضایتی از خودم پیش نمیومد
خصومت با مامان پیش نمیومد 
گریه زاری پیش نمیومد اونم تو تنهایی!!
و کلی وقت کمتری هدر میشد و من میتونستم مثلا صفحات بیشتری از اون کتاب رو بخونم. 
و میتونستم تو زندگیم و  خودم جلو تر باشم
اینا نکات مهم امروز بود. نکته ی خیلی خیلی مهم. 
از امروز به بعد تلاش برای هرچه ببشتر به درون کشیدن و به درون مکیدن مرکز کنترل
شبیه یه بازی هیجان انگیز میمونه برام. 
و همه ی ترسامو از بین میبره. مشکلات رو تبدیل به چالش میکنه. و امید به زندگی رو چند ده درصد افزایش میده. 

+ امروز به درد و دلای یه نفر گوش دادم. مثل یه شنونده ی حرفه ای. . میفهمیدم چی میگه. خودمو جاش میذاشتم. ری اکشنایی نشون میدادم که آرومش میکردو در نهایت کاملا کاملا آروم شد. حالا میفهمم لذت پزشکی چطور چیزی باید باشه. 
و اینکه چقدر نوازش روح ادما فارق از کنترل کردنشون مهمه. چقدر لذت بخش و هارونیکه! هنر زندگی. ساز زندگی. رو نواختن
خدارو شکر

+ درس برای منه. نه من برای درس.
ولی عوضش عشق برای منه و من برای عشق :)

کسانی که در زندگی شخصی و مسیر شغلی از دیگران پیشی گرفته‌اند، به واسطه‌ی  مدل ذهنی متفاوت ، در مواجهه با وضعیتی که برای دیگران هم روی داده‌ ...