Feb 1, 2018


تو صفحه ی ویکی پدیای کارل گوستاو یونگ نوشته: یونگ زندگی را در جریان معمول نمی داند و انسان را به موجودی با جنبه 
های مختلف محدود نمی کند. او زندگی واقعی را گسترش آگاهی میداند

حالا بگذریم که با خوندن اون مطالبی که راجع به بحران چهل سالگی و غش و ضعف ها و نگرش ها و سیر و سلوک ها گریه ام گرفته بود گوله گوله اشک میریخت پایین و فکر میکنم که من جزو معدود آدمایی در این جهان! باشم که با خوندن یه صفحه ی ویکی گریه ام میگیره :))

اخیرا هم یه کتاب از مطهری تو فیدیبو دانلود کردم به اسم هدف زندگی. تو همون صفحه های اول گفت از دیدگاه قران میخواد  هدف زندگی رو بگه و خب اولش فک کردم میخواد بگه زندگی پلیه به آخرتو و دل نبندید و سخته و خلاصه یا ایهاالانسان انک  کادح الی ربک کدحا فملاقیه  اما در کمااااال تعجب دیدم میگه هدف از زندگی از دیدگاه قران افزایش "علم" و "اراده" است. . 
ینی آدم در مرحله ی اول بداندو بعدش در فاز بعدی بتواند آنچه را که میخواد عملی کنه

باید کتابای این دو بزرگ وارو بخونم من. با صقحه ی ویکی پدیا و این جور چیزا درست نمیشه.  
ولی تا همین جاش خیلی برام جالبه که حرف درست همیشه یکیه و شرق و غرب اونقدر نمی شناسه. زمان نمی شناسه. حق بر حق منطبقه  راه مشخصه. و  اگر بخوام از همین نقطه ای که هستم چند قدم "آدم تر" باشم، مسیرم مشخصه. 

پ.ن. از پزشکی به روان پزشکی رفتن نتایج مطلوبی رو در تاریخ به جای گذاشته. اغوا کننده اس یه کم :))   

Jan 11, 2018

آن نیاز را دوست دارم. دوست دارم.

همه انچه در تو میبینم و هر انچه نمیبینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را میدانم. اما احساس میکنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آید.

* دویست و هشتادو دو صفحه اراجیف زیبا ی زیبا میخوانم و مستور میشوم. اراجیفی که خیلی ریزبینانه اند و خیلی درست بیان شده اند. اراجیفی که بعضی از ستورش را خیلی خوب درک میکنم و هر آنچه از عشق میگوید را اصلا درک نمی کنم. فقط باعث همدلی میشود خواندنش... باعث همذات پنداری. باعث میشود به احساساتم احترام بگذارم. سرکوب نکنم. ینی یک جوری باید برنامه ریزی کرد که تا جایی که ممکن است احساسات سرکوب نشوند. اصلا احساسات برای سرکوب شدن نیستند. آنا گاوالدا دویست و هشتادو صفحه رمان عاشقانه ننوشته. فقط ذکر بودنی و ترک کردنی نیست. اراجیفی نوشته که رسوخ میکنند. که نادیده گرفته میشوند. لعنتی دستش را گذاشته خوب جایی. گذاشته روی کشمکش احساسات. احساسات هستند که مارا به پیش میبرند. احساساتند که اگر نباشند باید نمرده به فتوای نمی دانم حافظ یا سعدی نمازگزارده شوند بر ما.

* اراده ها و اتفاقات خوب... چیزهایی که از نظر عوام جامعه با مراقبت های سفت و سخت و زدن از راحتی تن و به عبارتی حاصل تلاش برای نخواستن های متعددند در واقع ناشی از یک خواستن بزرگ اند. ناشی از آن احساس بزرگ که توی سینه هست و باید به آن گوش داده شود و شناخته شوند و بعد پاسخ داده شوند. احساسات را نباید قانع کرد. نباید زیادی معطلش کرد... باید احساسات را در آغوش بگیریم و پاسخ درست بدهیم.
خدا هم همین را میخواهد.
آناگاوالدا هم همین را میگوید.
آن شاعر فتوا دهنده که نمی دانم حافظ است یا سعی هم همین را میگوید.
مارشال روزنبرگ در ان کتابی که برای زبان زندگی نوشته هم هم و غمش همین است.
حرف ها مشترک است
مفهومش را وقتی مرور میکنم احساس میکنم که زندگی را فهمیده ام.

I WILLLLLLLL meet you there.

The sufi poet Rumi once wrote, "out beyond ideas of right doing and wrongdoing, there is a field. I'll meet you there."
Life-alienating communication, however, traps us in a world of ideas about wrongness and rightness- a world of judgements ; it is a language rich with words that classify and dichotomize people and their actions. When we speak this language, we judge others and their behavoir while preoccupying ourselves with with who's good bad normal abnormal respondible irresponsible smart ignorant etc.

Jan 10, 2018

Well to be frank I'm not living here, I'm not living now, I live there, I live then. With you. Feel you under my skin in my blood. Feel you with every single breath... your thought energizes my Soul.

Jan 7, 2018

As NVC replaces our old patterns of defending, withdrawing, or attacking in the face of judgment and criticism, we come to perceive ourselves and others, as well as our intentions and relationships, in a new light. Resistance, defensiveness, and violent reactions are minimized. When we focus on clarifying what is being observed, felt, and needed rather than on diagnosing and judging, we discover the depth of our own compassion. Through its emphasis on deep listening—to ourselves as well as others—NVC fosters respect, attentiveness, and empathy, and engenders a mutual desire to give from the heart.

Jan 6, 2018

To arrive at a mutual desire to give from the heart, we focus the light of consciousness in fore areas - referred to as the four components of the NBC model.
First, we observe what is actually happening in a situation: what are we observing others saying or doing that is either enriching or not enriching our life? The trick is to be able to articulate this observation without introducing any judgment or evaluation- to simply say what people are doing that we either like or don't like. Next we we state how we feel when we observe this action: are we hurt, scared, joyful, amused, irritated? And, thirdly we say what needs of ours are connected to the feelings we have identified.
An awareness of these three components is peresent when we use NVC to clearly and honestly express how we are.
Four components of nvc:
Observation
Feeling
Needs
Request

[...] thus, part of nvc is to express these four pieces of information very clearly, whether verbally or by other means. The other aspect of this communication consists of receiving the same four pieces of information from others. We connect with them by first sensing what they are observing, feeling, and needing and discover what would enrich their lives by receiving the fourth piece, their request.

Two parts of nvc:
1. Expressing honestly through the four components
2. Receiving empathicly through the four  components.

Dec 11, 2017

Bernie also tells students that excuses are irrelevant or to use the technical term: bullshit!
We use excuses to cover up the fact that we did not put in the required effort to deliver. This lesson is relevant in all parts of your life. There is no excuse for being late, for not handing in an assignment, for failing an exam, for not spending time with your family, for not calling your girlfriend, and so forth.

تو صفحه ی ویکی پدیای کارل گوستاو یونگ نوشته: یونگ زندگی را در جریان معمول نمی داند و انسان را به موجودی با جنبه  های مختلف محدود نمی کند....